سعدی
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را / ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را / ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد / ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
زهره مردان نداری چون زنان در خانه باش / ور به میدان میروی از تیرباران برمگرد
عافیت میبایدت چشم از نکورویان بدوز / عشق میورزی بساط نیک نامی درنورد
عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست / با قضای آسمانی برنتابد جهد مرد
چو گل به بار بود همنشین خار بود / چو در کنار بود خار در نمیگنجد
دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم / که با تو صورت دیوار در نمیگنجد
با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش / مشتاق چنان شد که چو من بیخبر افتاد
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش / ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید / بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
طالب آنست که از شیر نگرداند روی / یا نباید که به شمشیر بگردد رایت
روزگاریست که سودای تو در سر دارم / مگرم سر برود تا برود سودایت
سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن / ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت
من آب زندگانی بعد از تو مینخواهم / بگذار تا بمیرم بر خاک آستانت
دانی چرا نخفتم تو پادشاه حسنی / خفتن حرام باشد بر چشم پاسبانت
آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی / وز حسن خود بماند انگشت در دهانت
سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا / تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم / که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی / سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت / تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
ای بادیه هجران تا عشق حرم باشد / عشاق نیندیشند از خار مغیلانت
با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری / پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت
جان باختن آسانست اندر نظرت لیکن / این لاشه نمیبینم شایسته قربانت
دیوار سرایت را نقاش نمیباید / تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت
حسن اندامت نمیگویم به شرح / خود حکایت میکند پیراهنت
گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت / ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت / آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی / حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
عارف مجموع را در پس دیوار صبر / طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق / خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت / سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم / پرده برانداختی کار به اتمام رفت
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت / چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود / عشق باز اکنون که یار از دست رفت
در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال / به سرت کز سر من آن همه پندار برفت
صورت یوسف نادیده صفت میکردیم / چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت
کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت / که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت
صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود / باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت
ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی / در دولت خاقان نتوان کرد خلافت
انصاف نباشد که من خسته رنجور / پروانه او باشم و او شمع جماعت
جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند / خود شرم نمیآیدش از ننگ بضاعت
چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خون خوار / گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت
آن را که میسر نشود صبر و قناعت / باید که ببندد کمر خدمت و طاعت
همه عالم صنم چین به حکایت گویند / صنم ماست که در هر خم زلفش چینیست
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای / صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
مرد باید که جفا بیند و منت دارد / نه بنالد که مرا طاقت بدخویان نیست
ساربانا خبر از دوست بیاور که مرا / خبر از دشمن و اندیشه بدگویان نیست
من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم / که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد / من که را جویم که چون تو طبع هرجاییم نیست
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد / ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی / به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن / بامدادت که نبینم طمع شامم نیست
سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد / از چه میترسی دگر بعد از سیاهی رنگ نیست
گر تو را کامی برآید دیر زود از وصل یار / بعد از آن نامت به رسوایی برآید ننگ نیست
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست / پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست
هر که را با ماه رویی سرخوشست / دولتی دارد که پایانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوشترست / گر چه بیش از صبر درمانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هست / نیکبخت آن سر که سامانیش نیست
گر دلی داری به دلبندی بده / ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن / من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست
ما زبان اندرکشیدیم از حدیث خلق و روی / گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست
خلاص بخش خدایا همه اسیران را / مگر کسی که اسیر کمند زیباییست
مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی / که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود / جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست / در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
اگر خوش بخسبد ملک بر سریر / نپندارم آسوده خسبد فقیر
در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی / تا شب درویش را صبح برآید به شام
دعوت بی شمع را هیچ نباشد فروغ / مجلس بی دوست را هیچ نباشد نظام
تا دل از آن تو شد دیده فرودوختم / هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
سعدی اگر نام و ننگ در سر او شد چه شد / مرد ره عشق نیست کش غم ننگست و نام
اولم اندیشه بود تا نشود نام زشت / فارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام
هر که در آتش نرفت بیخبر از سوز ماست / سوخته داند که چیست پختن سودای خام
خواهیم آزاد کن خواه قویتر ببند / مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام
ما به تو پرداختیم خانه و هرچ اندر اوست / هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام
مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت / شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم / شراب با تو حلالست و آب بی تو حرام
او رفت و جان میپرورد این جامه بر خود میدرد / سلطان که خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم
آخر نگاهی بازکن وان گه عتاب آغاز کن / چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم
چندان که میبینم جفا امید میدارم وفا / چشمانت میگویند لا ابروت میگوید نعم
گفتم چو طاووسی مگر عضوی ز عضوی خوبتر / میبینمت چون نیشکر شیرینی از سر تا قدم
خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان / وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم
تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق / جایی دلم برفت که حیران شود عقول
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند / دست در آغوش یار کرده حمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست / روی تو بر قدرت خدای دلایل
جلوه کنان میروی و باز میآیی / سرو ندیدم بدین صفت متمایل
جماعتی که نظر را حرام میگویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
ز عقل اندیشهها زاید که مردم را بفرساید / گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کس / من نپردازم به هیچ از گفت و گوی یار خویش
هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگوی / ما نمیداریم دست از دامن دلدار خویش
عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود / من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی شکست / یا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش
من هم اول روز گفتم جان فدای روز تو / شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش / ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس / وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش / من بیکار گرفتار هوای دل خویش
سر که نه در راه عزیزان رود / بار گرانست کشیدن به دوش
حیف بود مردن بی عاشقی / تا نفسی داری و نفسی بکوش
سعدی همه ساله پند مردم / میگوید و خود نمیکند گوش
ای خواجه برو به هر چه داری / یاری بخر و به هیچ مفروش
نه یاری سست پیمانست سعدی / که در سختی کند یاری فراموش