سعدی

با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن / تو خود به چشم و ابرو برهم زنی سپاهی

سعدی

گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت / بالات خود بگوید زین راستتر گواهی

سعدی

از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی / رفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی

سعدی

ای که به حسن قامتت سرو ندیده‌ام سهی / گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی

سعدی

ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان / من دل از مهرش نمی‌شویم تو دست از من بشوی

سعدی

دلا گر عاشقی می‌سوز و می‌ساز / تنا گر طالبی می‌پرس و می‌پوی

سعدی

سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت / می‌افتم و می‌گردم چون گوی به پهلوی

سعدی

به شرط آن که منت بنده وار در خدمت / بایستم تو خداوندوار بنشینی

سعدی

عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدی / فرهاد چنین کشته‌ست آن شوخ به شیرینی

سعدی

کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندی / کس رد نتواند کرد آن را که تو بگزینی

سعدی

حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را / تو ماه پری پیکر زیبا و نگارینی

سعدی

سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم / سفره اگر نمی‌نهی در به چه باز می‌کنی

سعدی

دی به امید گفتمش داعی دولت توام / گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می‌کنی

سعدی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم / قبله اهل دل منم سهو نماز می‌کنی

سعدی

گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست / خود کرده جرم و خلق گنهکارمی‌کنی

سعدی

کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد / دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی

سعدی

تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند / تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی

سعدی

نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند / همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی

سعدی

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد / نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

سعدی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو / که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

سعدی

به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم / که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی

سعدی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان / که پیر داند مقدار روزگار جوانی

سعدی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت / ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

سعدی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد / تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

سعدی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی / جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

سعدی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من / پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

سعدی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز / چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

سعدی

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم / عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

سعدی

هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود / تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی

سعدی

با من کشته هجران نفسی خوش بنشین / تا مگر زنده شوم زان نفس روحانی

سعدی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی / گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

سعدی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی / صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

سعدی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید / تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

سعدی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند / گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

سعدی

تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه / که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

سعدی

زمان رفته بازآید ولیکن صبر می‌باید / که مستخلص نمی‌گردد بهاری بی زمستانی

سعدی

نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارم / که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی

سعدی

دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستم / ندانی قدر وصل الا که درمانی به هجرانی

سعدی

مگر لیلی نمی‌داند که بی دیدار میمونش / فراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی

سعدی

میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی / درخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی

سعدی

بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی / و زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی

سعدی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم / ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

سعدی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای / پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

سعدی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

سعدی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی

سعدی

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی / یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

سعدی

ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او / در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی

سعدی

از همه کس رمیده‌ام با تو درآرمیده‌ام / جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی

سعدی

کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم / مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی

سعدی

کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی / یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی

سعدی

گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من / مهر از دلم چگونه توانی که برکنی

سعدی

ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم / باری نگه کن ای که خداوند خرمنی

سعدی

از منت دانم حجابی نیست جز بیم رقیب / کاش پنهان از رقیبان در حجابت دیدمی

سعدی

ور چو خورشیدت نبینم کاشکی همچون هلال / اندکی پیدا و دیگر در نقابت دیدمی

سعدی

سعدی چو ترک هستی گفتی ز خلق رستی / از سنگ غم نباشد بعد از شکسته جامی

سعدی

حور از بهشت بیرون ناید تو از کجایی / مه بر زمین نباشد تو ماه رخ کدامی

سعدی

ای نقطه سیاهی بالای خط سبزش / خوش دانه‌ای ولیکن بس بر کنار دامی

سعدی

صاحب نظر نباشد دربند نیک نامی / خاصان خبر ندارند از گفت و گوی عامی

سعدی

بی دوست حرامست جهان دیدن مشتاق / قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی

سعدی

از من مطلب صبر جدایی که ندارم / سنگیست فراق و دل محنت زده جامی

سعدی

طاقتم نیست ز هر بی‌خبری سنگ ملامت / که تو در سینه سعدی چو چراغ از پس جامی

سعدی

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش / مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی

سعدی

سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی / در کام نهنگان رو گر می‌طلبی کامی

سعدی

باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی / ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی

سعدی

روزی تن من بینی قربان سر کویش / وین عید نمی‌باشد الا به هر ایامی

سعدی

ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم / تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی

سعدی

فردا که خلایق را دیوان جزا باشد / هر کس عملی دارد من گوش به انعامی

سعدی

گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی / هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی

سعدی

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی / صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

سعدی

غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد / که مونس دل و آرام جان و دفع غمی

سعدی

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی / سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

سعدی

سال وصال با او یک روز بود گویی / و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

سعدی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش / وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

سعدی

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد / کو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

سعدی

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه / با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

سعدی

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید / چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

سعدی

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی / الا بر آن که دارد با دلبری وصالی

سعدی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد / گنه‌ست برگرفتن نظر از چنین جمالی

سعدی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم / که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

سعدی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن / به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

سعدی

هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراق / دل ربود از من نگارم جان ربودی کاشکی

سعدی

عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی / یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی