سعدی
هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود / توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود / توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را / بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد / ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم / هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار / ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را
گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی / ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش / قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن / ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را
هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند / گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی / ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست / در میان این و آن فرصت شمار امروز را
سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آوردهام / مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را
من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهام / گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را
شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت / ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را
شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن / در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را
چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک میزنند / یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی / بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را
دوش ای پسر می خوردهای چشمت گواهی میدهد / باری حریفی جو که او مستور دارد راز را
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست / آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار / پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز / هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست / نقد را باش ای پسر کفت بود تأخیر را
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب / با یکی افتادهام کو بگسلد زنجیر را
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو / ای بی بصر من میروم او میکشد قلاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس / ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم / کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم / تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت / چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد / خطا بود که نبینند روی زیبا را
هر سحر از عشق دمی میزنم / روز دگر میشنوم برملا
دوست نباشد به حقیقت که او / دوست فراموش کند در بلا
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد / شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست / کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم / لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی / و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند / این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند / دریاب ضعیفان را در وقت توانیی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی / دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
بیاموزمت کیمیا سعادت / ز هم صحبت بد جدایی جدایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند / که گویی نبودهست خود آشنایی
درودی چو نور دل پارسایان / بدان شمع خلوتگه پارسایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی / بدان مردم دیده روشنایی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عش بیابی و زر شوی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
آخرالامر گل کوزهگران خواهی شد / حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا / به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم / اگرچه در پیام افتد هر دم انجمنی
گویی بدهم کامت و جانت بستانم / ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه / هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی / چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق / نبیند چشم نابینا خصوص اسرا پنهانی
هواخواه توام جانا میدانم که میدانی / که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخواهی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی / وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای / ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش / کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند / چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
من ارچه حافظ شهرم جوی نمیارزم / مگر تو از کرم خویش یار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی / به جای اشک روان در کنار من باشی
سه بوسه کز دولبت کردهای وظیفه من / اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست / رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش / که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی / که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع / که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست / مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن / کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
مستی عشق نیست در سر تو / رو که تو مست آب انگوری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است / ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست / گو بر تو باد غم افتادگان خوری
تو به تقصیر خود افتادهای از این در محروم / از که مینالی و فریاد چرا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولنگه توست / عرض خود میبری و زحت ما میداری
چون من شکستهای را از پیش خود چه رانی / کم غایت توقع بوسیست یا کناری
چشم فلک نبیند زین طرفهتر جوانی / در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری
الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور / پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز / ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
دعای سحر و آه شب کلید گنج مقصود است / بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم / با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی / تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد / سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
در آستان جانان از آسمان میندیش / کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
در ره مذهب طریقت خامی نشان کفر است / آری طریق دولت چالاکی است و چستی
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی / وان گه برو که رستی از نیستی و هستی
نه رازش میتوانم گفت با کس / نه کس را میتوانم دید با وی
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد / هزار جان گرامی فدای جانانه
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ / بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد / یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
آن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوب / وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده
آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعل / چشم بد دور که بس شعبدهباز آمدهای
ای که با سلسه زلف دراز آمدهای / فرصتت باد که دیوانه نواز آمدهای
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار / خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای / قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه / مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
وصال او ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده که آن به
ای بخت سرکش تنگش به بر کش / گه جام زرکش گه لعل دلخواه